سلام بچه ها! این دفعه یه دل نوشته دارم از یه عاشق.
درسته به ظاهر زیاده.اما قشنگه!
اگه عاشقی بخون.
منتظر نظرای زیباتون هستم:
وقتي عاشق شدم هوا ابري بود.
دم دماي غروب سر کوچه باغ نشسته بودم که تو از کوچه رد شدي!
آخراي پاييز بود.هوا سرد بود و منگ.بارون نم نمک مي باريد.
نه تو چتر داشتي ،نه من!
شروع خوبي بود.
وقتي از کنارم رد شدي،واسه ي هميشه تو دلم جا موندي!
يه حسي تو چشات بود که تا اون روز نمي شناختمش.
انگار فقط مال قصه ها بود.به گروه خون ما نمي خورد.
زبونش واسه ما غريبه بود!
اما از اون روز به بعد شيره ي جونم شد .وصله ي دلم شد.ورد زبونم شد!
يادمه اون وقتا با برو بچه هاي محل آدماي عاشقو مسخره مي کرديم،بهشون متلک مي گفتيم.به ريششون مي خنديديم.
مي گفتيم:يارو زده به سرش!پاک خل شده،پنداري يه تخته ش کمه!
اما از اون روز به بعد باکيم نبود که بهم طعنه بزنن.بگن:مجنون،ديوونه.
خلاصه هر چي يه روز واسه چاکرت افت داشت،حالا واسم مرام شده بود،
حرمت داشت.
هرچي تا اون روز واسم ارزون بود زير پام بي ارزش بود حالا واسم قيمت داشت.
سر قفلي ش گرون بود!
وقتي عاشق شدم فهميدم دل دارم.
نمي دونستم حسابه يا بي حساب،چون حساب کار از دستم در رفته بود.
دنيا واسم رنگي شده بود.
تازه مي فهميدم رنگ و بو يعني چه؟
کم کم ياد گرفتم به چشام نگاه کنم.از خودم نترسم!
کي باورش مي شه رفيق!
کي باورش مي شه عاشقي اول به يه نگاه شروع مي شه!
به همين سادگي شکارت مي کنه.
رسم شکار همينه.به يه حرکت درست،صيد تو دامت اسيره!
وقتي دلم داشت به سمتت پر مي کشيد صداي بال بال زدنش ،ديوونه م مي کرد.
مي گفتم:آخ که چه خوشگل مي پره!
اما وقتي هي رفت و هي رفت و نرسيد ،کم کم وهم ورم داشت که نکنه هيچ وقت نرسه؟!
تا کي اين دل بي صاحب دور خودش بچرخه و بچرخه.
اين طوري طفلي سرش گيج ميره.يه وقت چپه ميشه مي مونه رو دستم.
وقتي عاشق شدم گفتم خودشه ديگه واسه هميشه جستم.
اما نمي دونستم اين رودخونه گاهي وقتا سربالا ميره.
رفتم و رفتم تا رسيدم به يه کوچه ي بن بست.
تو يهو غيب شدي.
نه راه پس داشتم و نه راه پيش .
گفتم اگه بهش نرسم خودمو مي کشم .يا واسه هميشه تارک دنيا مي شم.
مي رم به سمتي که هيشکي منو نشناسه.

لقمه غذا تو گلوم گير مي کرد.
آب از حلقم پايين نمي رفت.
از سايه ي خودم فراري بودم.
شب تا صب به سقف آسمون زل مي زدم بي اينکه حتي يه سو ستاره گرمم کنه!
با همين زميني که هر شب روش مي خوابيدم ،غريبه شده بودم.
دلم مي خواست از همه دوري کنم تا توي خلوتم با اون حرف بزنم.
چشام هي سياهي مي رفت.
مثه کسي که تب داره هذيون مي گفتم.خيالات ورم مي داشت که اون داره مياد.
وقتي ممد آقا سبزي فروش با اون گاري لکنتي از جلو خونه رد مي شد،ترانه هاي کوچه باغي مي خوند،چه حالي داشت
دلم مي خواست برم تو کوچه ماچش کنم بهش بگم دمت گرم،تو هم از دل ما خبر داري؟!
وقتي کلاغه قار قار مي کرد،مث صداي قناري واسم خوش لهجه بود.
هر وقت يه گدا از جلوم رد مي شد،هر چي تو جيبم بود،تو جيبش مي ريختم.
دست و دلباز شده بودم.
دلم مي خواست در خونه ي آقا رحيم رو بزنم،بهش بگم:خودم در حياط تو رو رنگ مي کنم تا هر کي از اين کوچه رد ميشه دلش واشه!
هر کي باري رو دوش داشت،جلدي مي پريدم بارشو ازش مي گرفتم تا دم در خونش مي رسوندم.
ديگه يه پا مرد شده بودم.
تا لنگ ظهر نمي خوابيدم تا ننه م منو بيدار کنه.
باورم شده بود که منم دل دارم.
با صداي تاپ تاپش تو سينه م از خواب بيدار مي شدم.
گاهي وقتا يه نمه اشکي تو چشام جا خوش مي کرد.
وقتي تو قهوه خونه آقا سيد قليون چاق مي کرديم،از اين که پادوي چموش قهوه خونه اشکامو ببينه،باکي نداشتم،
تازه وقت رفتن يه انعامي تو سيني مي ذاشتم تا دلش خوش بشه!
پسرک هر وقت منو مي ديد از خوشي نيشش تا بناگوش وا ميشد.
اي بابا...
از کجاش بگم که اين حالي که داشتم نه سر داشت و نه ته!
هر وقت يادت مي کردم انگار رفتم زيارت ،
پاک صاف و صوف مي شدم.
يه دل سير اشک مي ريختم.
حسابي خالي مي شدم.
هر وقت فال حافظ مي گرفتم،دلم گواهه که انگار تو روبروم نشستي و فالمو واسم مي خوني.
هر وقت نماز مي خوندم عطر گلاي ياسي که رو چادرت بود سجاده مو خوش بو مي کرد.
جز اون دوتا چشم سياه هيچ نشوني ازت نداشتم.
وقتي عاشق شدم ديگه خودمو نشناختم.
تا ديروزش با يه لهجه ديگه حرف مي زدم اما بعد از اون روز ابري لهجه م باروني شد.
هر کي بهم مي خنديد يا ميگفت:پسره عقل از سرش پريده مجنون شده.دلم گواهي مي داد...خبر خوبيه!
ديگه سر کوچه ها واسه جوجه کاکلي ها لغز نمي خوندم.
اداي گردن کلفتي در نمي آوردم.
زور بازو و مچ گيري و حال گيري واسم بي معني شده بود.
انگار هر چيز تا اون روز مردونگي بود يهو واسم پوچ شد.
اسم و رسم خانوادگيم دود شد.
مال دنيا بي ارزش شد .
دعوا و کتک کاري با اين و اون گنده لات بازي و گردن کلفتي واسم افت داشت
با حرفاي دلم نمي خوند.
به جاي داد زدن دلم مي خواست شعر بگم،
چيز بنويسم،
شکلي بکشم.
خوش داستم دور و برمو نيگا کنم.
وقت راه رفتن سرم پايين بود.
جلو پامو نيگا مي کردم.
آسمون قبلنا جوري بهم زل مي زد که انگار مي خواد قورتم بده.
خيال مي کردم هر چي تو آسمون با اين دل ما خيال جنگ داره .
از اون خورشيدش که اول صب يه کاره مي زد بيرون تا اون ماه بيکار و عاطل و باطل که شب تا صب کشيک ما رو مي کشيد.
با اون همه ستاره که نوچه هاش بودن و زاغ سياه ما رو چوب مي زدن.
همه و همه قبلنا با من دشمون بودن.
اما بعد اون روز يه جوري همه شون باهام رفيق شدن .
انگار سقف آسمون واسم کوتاه شده بود.
ستاره هاش واسم لالايي مي خوندن.
ماه يهو چه قدر مهربون شد.
امان از وقتي که هوا ابري مي شد دلم مي گرفت.
وقتي رعد و برق مي زد دل نگرونت مي شدم
مي گفتم:خدايا نکنه بترسه !
نکنه نتونه بخوابه !
نکنه زير بارون بچاد.
نکنه از يه کوچه اي رد بشه،چشاي يه نا محرم بهش بخوره!
نکنه يهو يکي خاطر خواش بشه!
اولا خيلي خام بودم.
اما کم کم در غم عشق تو،پخته شدم.
اولش همه فکرم ،تو خيال رسيدن تو بود.
اما زمونه يادم داد که به صداي زير و بم دلم خوب گوش کنم.
با اندوه عشق تو،زندگي کنم.
هي لطيف ترم کرد،تا جايي که مي تونستم شعر بگم.ساز بزنم.
گاهي وقتا نقشايي مي کشيدم که هر کي مي ديد ماتش مي برد.
صب زود از خواب بيدار مي شدم.
خورشيد هر روز از ديدن من که بيدارم تعجب مي کرد.
.دو تا نون تافتون داغ مي خريدم تا ننه م تا نونوايي پياده نره.
دو تا قناري خريدم .بهشون خوب مي رسيدم.
سوتاي بلبلي واسشون مي زدم تا حوصله شون سر نره.
چند تا قلمه شمعدوني از همسايه مون گرفتم تو آب گذاشتم تا ريشه کرد.
با اونا واسه خودم چند تا گلدون خوشگل درست کردم.
هر جا مي رفتم هر کاري مي کردم که انگار تو منو نيگا مي کردي .
گاهي وقتا مي رفتم تو همون کوچه اي که اولين بار ديدمت .
هميشه منتظر بودم که شايد يه روزي بياي .
اما تو نيومدي.
حالا...
که اين حرفارو مي زنم ،خيلي ساله گذشته،
تا امروز دوهزار تا قناري پروروندم .
از همه جاي وطن ميان تا تخم قناري هاي منو بخرن .
يه عالمه گلدون شمعدوني دارم هر سال نيمه شعبان به نيت سلامتي تو از اول کوچه تا آخرش صف مي کشن تا کوچه سبز بشه .
يه عالمه کتاب شعر دارم که به چشاي تو تقديم کردم.
خيلي وقته تار مي زنم.
بعضي دوستام بهم مي گن سازت سوز داره.
مث آدماي عاشق مي زني،
انگار هوا باروني مي شه.
همه يه جورايي تازه تريم.
گاهي وقتا آواز مي خونم.اي صدام بدک نيست.
يادمه اون روز که تورو ديدم مادرم شمعدوني هاي باغچه رو قلمه مي زد.هوا ابري بود.
يه نم باروني مي باريد.
از خونه ي آقا رحيم صداي تار ميومد.
يکي مي خوند ،چه خوب مي خوند.
يه تصنيف کوچه باغي بود.
تو حال خوشي بودم که يهو تو از ته کوچه باغ اومدي.
چادر سفيدي به سر داشتي.
وقتي به من رسيدي،من زودتر از تو رسيده بودم.
با چشم سياه به من خيره شدي.
دلم لرزيد.
چقدر چشمات آشنا بود.
مث يه خاطره در دور دست ها.
وقتي از کنارم رد شدي ،بوي ياس گلاي چادرت توکوچه باغ جا موند.
از همون دم که چشات تو چشام نيگا کرد عاشق شدم.
حالا پس از اين همه سال وقتي به خودم سر مي زنم،
مي بينم تو،تو تموم اين سالا با من بودي.
معلم عشق تو منو تعليم داد
که چه جوري راه برم،گريه کنم،بنويسم.
چه جوري به دوروبرم نيگا کنم .
با هر کسي مهربون باشم.با دلم ببينم.
با دلم بشنفم.
عشق تو يادم داد چه طور از روزاي آفتابي و شباي مهتابي ،کيف کنم.
از خودم بيام بيرون و به خونه دل ديگرونم سر بزنم.
عشق تو يادم داد چه طور ساز بزنم.آواز بخونم.نقاشي بکشم.
حالا...
رفيق،مي دونم تو با مني.
از من غافل نبودي.حضورت خلوت دلمو پر مي کرد.
نيمه پاییزه بچه محل !
تو کوچه باغای بی قراری پرسه می زنم.
خاطره یه روز ابری رو ،ورق می زنم.
یه نم بارونی ،ترم کرده.
دلم میگه،دیوونه تر شو!از این پریشون تر شو!دیوونگی رو خوشه !اگه پاداش جنونم تو باشی!
ر این وادی حیرونی ،سمتی جز تو نمی شناسم،سویی جز تو نمی بینم.
ای عشق،به راه عاشق بی تاب،بتاب.
از پشت ابرای سرگردون،صدام کن.
از سمتی که تقدیر قلب ما رو نشونه رفته.
از کوچه باغی که تو از اون می گذری ،با دوتا چشم سیاه که به قصد شکار به من خیره نگاه می کنه،و می دونه به هر کی نگاه کنه،اون آخرین فرزانه خواهد بود،
در مکتب دلدادگی تا...فصل تا همیشه عاشقی!